بلبلي با سوسني گل ميشكفت
وزره عشق گلش سوسن بگفت
كان دراين ره تاببينم چون بايدم
ورتوراخواهم چگونه بايدم
گفت سوسن گلي بابلبلي
كين همه جانم به قربانت نسود
وزفراقم ناله ني ني نسود
چاره راهت درآغازاست وبس
هركه راآغازاست ديگرچاره چه سود
رفت بلبل اندراين حكمت به فكر
گفت اين امل راه مقيلا ني بسود
هركه را قنعت بود جانش بسود
هرسوسن تمنا جانش بسوخت
حالم اين تمنا وهم قنعت داردم
ره سوسن اندر قناعت داردم